عدالت را از کجا بجویم؟از جوی های کثیف پایین شهر یا از کاخ های بالای شهر؟از میان زنانی که هر شب اسیر دست عدالت شوهرانشانند یا از سهمیه های کنکور؟.......
عدالت را به کدامین جوی آب بسپارم تا به گستردگی دولتم برسد؟عدالت را بر روی کدامین تنه درخت بنویسم که درختان شهر من همگی زخمی عدالتند ....... عدالت را از کجا خریداری کنم که قیمت نان و محبت با هم یکی نباشد؟عدالت را از کدامین دختر بپرسم که اسیر دست خودخواهی پدر خود یا سبکسری برادر خود نباشد؟
حق را از کدامین مغازه خریداری کنم که صاحب مغازه نگوید هنوز نرسیده ....... از دل پر درد کدامین مادر سخن بگویم که از فرزندش به لطف قانون و عدالت دور است ......
آری در دادگاه های خونین شهر من عدالت را با سکه های رنگین معامله می کنند ونان را با عشق ....... در شهر من معامله ها هرگز برابر نیست،جان در برابر عشق.سوز در برابر درد.رنگ در برابر شب ......
به کدامین سو پناه برم که کودکی از فرط گرسنگی در کنار جوی آبی تکیده و لرزان نیافتاده باشد؟.......
آری این جوی همان جوی آبی است که فرزندان بالای شهر من کنار آن می نشینند و شعر عاشقانه می گویند البته اگر از رنگ پول عشقی در دل آنها مانده باشد،آنها عشق را با ارز معامله می کنند و این تنها معامله برابری است که در شهر من تبادل می شود .......
آنان که آواز عدالت سر می دهند در کدامین سوی شهرند؟بالا یا پایین؟حرفهای خود را به جوی پایین می سپارند یا بالا؟جواب پرسشم را از کدامین معلم بپرسم هنگامی که دستهای خسته ی آنها از رنگ بی عدالتی پر شده است و فکر و صداقت آنها به دیناری بی ارزش فروخته می شود درست مانند افکاری که به میله های زندان فروخته می شود.باز هم نا برابر!
کوچه های محبت را به برج های ننگین فروخته اند و نجابت معصومانه ی دختران را به کویر ....... و من در شهری زندگی می کنم که هر روز معامله های نا برابر در آن بیداد می کند،حال آن که شهر من پر است از دکترای اقتصاد و صنعت،در کدامین دانشگاه درس عدالت و مهر و محبت را می آموزند؟......
قطعا در شهر من چنین دانشگاههایی نیست،در شهر من علم را با ریال معامله می کنند،قیمت مهر نیز معلوم نشده درست همانند قیمت بنزین!
جویبارها مانند افکار جوانان شهر من خشکیده اند سرد و بی روح........
آزادی یعنی:فکر سرکوب عشق.یعنی:بهشت و جهنم.حرف اول:دین.حرف آخر:مرگ.
به چه کسی پناه ببرم که اینگونه نباشد؟که عدالت را با رنگ روی تابلوهای اتوبان نکشند......کمال در روح و فکر باشد و عدالت در قلب آدمی....... به چه کسی پناه ببرم که کودکی را با بسته های فال و خستگی دستانش نبینم و شراره ی پر درد چشمانش تیشه به دل و قلب من نزند ........ به کجا پناه برم که مهر مادری را با مهریه او معامله نکنند؟
شعرهایم را کجا بازگو کنم که بر فکر و دهانم قفل های رنگین نزنند؟
غروب جمعه های غمگین و مه آلودم را با که قسمت کنم که مرا بفهمد و به حرف های من نخندد؟
سخن پر درد مرا بفهمد.کمبود مادران شهر مرا بفهمد.بی مهری و سردی ها را بفهمد،بداند که دماوند نیز از بهبود این قطعه ی خاکی نابود شده و هر روزه دردی بر قله ی او افزوده می شود ....... کمر او نیز گویی از این همه ظلم دارد خم می شود ....... او نیز مانند من هر روزه شاهد پیدا شدن جنازه ی خواهران من است که بی گناه کشته می شوند.......پرونده آنهارا به کدامین دادگاه می برند؟آزادی قاتل آنها را نیز با پول معامله می کنندباز هم نابرابر!
تجاوز به حریم شاعران را به که بگویم؟که سخن آنها از جویبارهای کثیف پایین شهر من نیز بی ارزش تر محسوب می شود......لعل جواهر مرا با سنگ خارا سائیده اند و روح مرا با هیزم داغ دوزخ سیقل داده اند.......ای دماوند به فریاد رس ..تا به کی آرام می نشینی و بی مهری را بر ما حلال می بینی؟.....این همه حلال و حرام را چگونه اجرا می کنند که ما آنرا نمی بینیم؟
شاید در گرو بی عقلی ما نهفته باشد و شاید از درک ما نهان!
پاکی و عصمت را بیاموز....... بر فراز قله ات بنویس عدالت تا بلکه هر صبح با طلوع زرین خورشید تابش اسم با ابهتش بر شهر من بیافتد،تا شاید ما هم آنرا ببینیم.......
خارج از سفره های خالی......خالی از پدری که شرمنده ی فرزندانش است و خالی از بودجه های هنگفت دوست من!
تهی.تهی.تهی تر از همیشه...... دماوند من بساز،بساز این کودک خسته ات را که سالهاست رنگ صداقت و عدالت را ندیده و شبها از فرط خستگی خوابش نمی برد ......
آری او نیز می داند و می شناسد دخترانی را که در طبیعت پر وحشت او،بی پناه سر بر بستر کارتن های نمناک می گذارند........ و او نیز فریاد بی پاسخ مادران را می شنود و هر روز بر گرمی شرم او افزوده می شود،پس دماوند به تو نیازمندیم تا بسازی شهر خسته و رنج دیده ی من را و فوران کند آتشفشانت تا ببارد بر همه نا اهلان ........

زن ،عشق می کارد و کينه درو می کند.
|
ديه اش نصف ديه توست.
|

