دوباره متولد شدم ....... سال ها بود که به خود خیانت کردم اما همه آن خیانت ها را صحیح و منطقی و درست می پنداشتم،خویشتن واقعی ام را کشتم و خویشتنی را پروراندم که جامعه از من می خواست.جامعه ای که خود،خویشتنش را فراموش کرده بود!
به راستی چه کسی نخستین بار این نقاب را افکند تا همه مجبور شدند از این نقاب استفاده کنند؟
بزرگی در جهان می گوید:سال ها پیش در هیچ کجای دنیا و در هیچ زبانی واژه باید وجود نداشت!تا اینکه پادشاهی خودخواه که بچه دار نمی شد و تنها زندگی می کرد برای رسیدن به خواسته های شخصی خود واژه باید را آفرید!
ابتدا مردم آن کشور به مخالفت برخاستند اما از آنجا که پادشاه،سپاهی عظیم و قدرتمند داشت موفق نشدند و همه قبول کردند که باید کارهای خاصی را انجام دهند!
سال ها گذشت،پادشاه مرد و نظام پادشاهی از روی زمین برداشته شد،اما دیگر کسی یادش نمی آمد که چرا کارهای خاصی باید انجام دهد؟
سال ها بود که مردم جهان به بایدها عمل می کردند و دیگر آن باید ها جزیی از زندگی روزمره شان شده بود.طوری که هر زمان کودکی از روی غریزه و کودکی اش دست به بازی و شیطنت و شادمانی می زد همه اهالی شهر به محاکمه اش می پرداختند که تو نباید این کار را می کردی!
جالب این جا بود که هیچ کدام از بزرگترها در مقابل چرای ساده و ملیح کودک ما جوابی نداشتند!و از روی ناچاری و بی جوابی می گفتند:آخه تو دیگه بزرگ شدی!
اما کودک ما کودک بود!
و مدام پیش خود می گفت:چرا آدم بزرگ ها نباید شاد باشن و بازی و شیطنت کنن؟
چرا باید مثل برج زهرمار یه جا بشینن و به خودشون بگن زشته که آدم ...........
اما کودک شیطان ما دیگر جرات سوال کردن نداشت!

خدایا.......
من تو را در خلوت شب های عشاق می جویم.در سکوت دلنشین نیمه شب که همه موجودات عالم در خوابند،تو را در ترنم باران بهاری که دلنشین ترین نغمه حیات است می بینم.تو را در آوارگی و سرگردانی پرندگان عاشق شهرمان می جویم.
تو را در ابهت کوهستان های سر به فلک کشیده که دره های ژرف را در دل خود جای داده اند.و یا در قطره شبنم بر برگ گلی و یا قطره ای که از شاخه ای باران زده می چکد،می جویم.در فروغ روشن یک شمع که تاریکی را پایان می بخشد و یا در روشنایی خیره کننده خورشید.تو را در دستان کوچک یک نوزاد که سینه مادری را می جوید و یا در گام های بسته یک پدر که خسته اما امیدوار برمیگردد،می جویم.
من تو را در سوسوی ستارگان دوردست که آسمان شب را به زیبایی می کشانند می جویم.تو را در رویش یک جوانه،در موج دریاهای خروشان،در تپیدن یک قلب عاشق و در صدای یک نفس که در آخرین لحظات به امید ماندن می تازد،می جویم.خدایا من تو را در سینه ای که به ظلم و ستم دریده می شود و به خون می تپد،ویا در اولین دم نوزادی که زندگی اش را با شور می آغازد،میجویم.
من تو را در سخت ترین سنگ های روی زمین،در لطیف ترین غنچه های بیهاری،در صدای گریه مادران پسر از دست داده و یا در صدای هلهله و سرور کودکان فارغ بال که به دنبال کاروان عروسی می دوند،میجویم.
خدایا من تو را در همه این ها می جویم در همه این ها می یابم.تو در تمام ذرات وجودم جریان داری و با منی،هر لحظه و هر کجا،دستم گیر.
....... و هم چنان ادامه دارد قتل های زنجیره ای .......
صفحه حوادث روزنامه همشهری:پرونده سه جنایت روی میز دادستان
۲۸ آبان:قتل با ۳۶ ضربه چاقو
انتشار بوی سوختگی شدید غذا در یک آپارتمان مسکونی منجر به فاش شدن قتل یک زن در شمال شهر تهران شد.تمام بعدازظهر روز شنبه بوی سوختگی در فضای آپارتمان چهار طبقه واقع در حوالی میدان میرداماد پیچیده بود.این بو از یکی از واحدهای طبقه چهارم به مشام می رسید ولی هر بار که همسایه ها زنگ این خانه را می زدند کسی پاسخگو نبود،به ناچار با تلفن همراه صاحب خانه تماس گرفتند.مرد از همسایه ها خواست تا در را شکسته و وارد خانه شوند.بدین ترتیب مشخص شد منشا بو تکه گوشت مانده در زود پز است.در این میان یکی از همسایه ها متوجه وقوع جنایتی در خانه شد.جسد زن صاحب خانه غرق در خون در حالی که دست ها و پاهایش با طناب قرمز رنگی بسته شده بود و با روسری دهان او را نیز بسته بودند،بر روی تخت خواب افتاده بود.مقتول فرحناز ۵۰ ساله کارمند بازنشسته یک بانک بود.در بررسی های اولیه پلیس به این نتیجه رسید که عامل یا عاملان جنایت به زور وارد خانه نشده بودند و سرقتی نیز از وسایل منزل صورت نگرفته بود.اثری از مقاومت مقتول در زمان وقوع جنایت نیز به دست نیامد.
۷ دی ماه:قتل یک زن در شهرک غرب
زنی با ۱۸ ضربه چاقو در منزل مسکونیش واقع در غرب تهران به قتل رسید.ساعت ۱۵:۳۰ دقیقه مرد خسته از کار روزانه به منزلش واقع در شهرک غرب تهران رسید.در ابتدا زنگ در را به صدا در آورد تا مهناز همسر ۵۰ ساله او که همیشه در این ساعت منتظر ورود شوهرش بود در را برایش باز کند،ولی این بار کسی پاسخگوی زنگ در نشد مرد با تصور اینکه همسرش برای خرید منزل را ترک کرده است با کلید خود در را باز کرد و وارد خانه شد،تصویری که مقابلش می دید برایش غریب بود.خانه آنها هیچ گاه اینچنین آشفته نبود.دلهره وجود مرد را فرا گرفت چند بار با صدای بلند مهناز را صدا کرد ولی سکوت تنها پاسخی بود که می شنید.مرد با گامهای آهسته به سمت اتاق نشیمن می رفت که ناگهان با مشاهده جسد بی جان همسرش که دست ها و پاهای او با طناب بسته شده بود بر جای خود میخکوب شد.عامل یا عاملان این جنایت که خانه را به دنبال اسناد و مدارکی زیررو کرده بودند قبل از اقدام به سرقت خود مهناز را با ۱۸ ضربه چاقو کشتند.
۱۱ دی ماه:جنایتکاران در کمین فروشندگان منزل
عصر روز یکشنبه خبر قتل یک زن ۴۱ ساله به اطلاع پلیس رسید.وقوع جنایت در منطقه قلهک بود و قربانی شهره نام داشت که در منزل مسکونی خود به قتل رسیده بود.همسر شهره عصر روز یکشنبه از محل کارش با منزل تماس گرفت،شهره به تماس او جواب داد اما در میانه مکالمه ناگهان ارتباط قطع شد،چند دقیقه بعد همسر شهره نگران از بی پایان ماندن تماس هایش به منزل مراجعه کرد.زنگ در را زد اما کسی جواب نداد.مرد نگران تر از قبل وارد آپارتمان شد و نا گهان با جسد همسرش که دست ها و پاهای وی بسته شده بود و از گردنش خون سرازیر بود مواجه شد.جسد به پزشکی قانونی منتقل شد.
نمی دانم باید جایی را برای سری بعدی این قتل ها خالی بگذارم یانه!!!!!!!
هر روز بر تعداد غنچه ها و گل های پر پرمان افزوده می شود ....... به راستی چه کسی پاسخگویشان خواهد بود؟
من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بدآهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است؟
من روز گاری بی کسم در نیستی، آوارگی
من شرحه شرحه می شوم در تشنگی،سرخوردگی
ناباوری درمان نشد،عاشق کشی پنهان نشد
من ذره ذره می شوم در بوی گند نعشگی
بی خوابی ام پنهان نشد،درد سکوت درمان نشد
من نیز عاشق می شوم از رنگ زرد مردگی
شب نیز در نور سکوت می شکند با خستگی
عاشقدلان را کشته اند در یآس و مرگ و شاعری
گور دلان زنده را کندند با شب مردگی
بوی تعفن می دهد دنیای سرد عاشقی
من در خرابی و سکوت سرشارٍ زهر صادقی
صدق هم پشیمان می شود از باطن پوچ و تهی
این سرزمین روزی شود تکه زمین بایری
وای به حالت ای کوروش،اینگونه شد آزادگی
این سرزمین دیگر ندید بر خود وفاق و سادگی
گویی که رسم ما بشد مرگ صفا،دلدادگی
صبح ملیح آفتاب آمیخت با جور و ستم
من خود به جان خویشتن ریختم جام بادگی
عمری برادرهای من رستند در آبادگی
حالا که نوبت سررسید ،پوسید این آزادگی
حال ای برادرهای من کوشیده اید در راه من
سر به بیابان بزنید به سبب دل پارگی
خوابیده در گور و کفن،بطن و دل این سرزمین
زنده کنید،زنده کنید تا نشکنیم به سادگی
اینجانب:....... مسافر یک راه پیموده ی سیاه
با شماره شناسنامه:.......
صادره از تهران( شهر دود )
اهل ایران(کشوری با شناسنامه ای نا شناس)

