وقتی کودکی بیش نبودم لجوجانه به من دوست داشتن را آموختند ...
اکنون که کسی را دوست می دارم لجوجانه می گویند فراموشش کن ...
عجب روزگاریست،عاشق می شوی می گویند حتما دیوانه است...
دیوانه می شوی می گویند حتما عاشق است ...
می گن وقتی که سال نو می شه،همه

چیز دوباره از نو آغاز می شه،یه تحول اساسی در جهان رخ می ده،یه دگرگونی! ...
همه چیز تازه می شه... رنگ سبزی که به طبیعت شادابی خاصی می بخشه توی هیچ فصل دیگه ای دیده نمی شه ... گل ها اونقدر زیبا و سر حال هستن که هیچ دستی دل چیدنشونو نداره ... یواش یواش سرو کله ی پروانه ها پیدا می شه که رنگ بال هاشون خودش عالمیه ... پرنده ها یه جور دیگه می خونن،یه جور دیگه پرواز می کنن،هیچ کدومشون تنها نیستن،همه جفت جفتن ...اگه خوب دقت کنیم می بینیم همه چیز حالتی رویایی و عاشقانه به خودش گرفته ...
ولی توی این دنیایی که عشق از سر گرفته شده و کاینات یه جوری دل همدیگرو به دست می آرن و می برن ... فقط آدمیزاده که اونقدر دور و بر خودش و شلوغ کرده که هیچ توجهی به این قضیه نداره و تقریبا عاشقی داره از یادش می ره ... همه چیز براش رنگ معامله و دو دو تا چهار تا گرفته ... دیگه عاشقی براش اهمیت سابق رو نداره،ارزشش رو از دست داده ... شاید اونقدر بی اطمینانی و یا شرایط و سنت های غلط و دست و پاگیر زیاد شدن که اون تصمیم گرفته به چیزای دیگه بپردازه،اموری که حداقل درش شکست عاطفی نباشه ... این گونه افراد از ترس اینکه مبادا عاشق بشن بی عاطفگی و ناجوونمردی رو تمرین می کنن ...
آره،چون عاشق شدن ظرفیت می خواد،شجاعت می خواد ... بعضی از این آدم ها شهامت عاشق شدن رو دارن ولی ظرفیتشو ندارن و با کارهایی که انجام می دن عشق رو خدشه دار و بی اعتبار می کنن و بعد مدام سعی می کنن تقصیر رو گردن همدیگه و یا روزگار بندازن و یا این که در نهایت خودشونو بد شانس و بد اقبال خطاب کنن ...
ولی در این بین کسانی هم هستن که مشق عشق می کنن،درس عاشقی می خونن،درس عاشقی می دن ... عشق اجتناب ناپذیره،چون بخشی از وجود پروردگاره که در روح آدمی نقش بسته ... نمی شه نادیده اش بگیری،نمی تونی باهاش مبارزه کنی ... چون از وقتی که در خونه ی دلت رو بزنه دیگه صاحب خونه می شه ...
دوستی می گفت عشق اونیه که وقتی چشم ها با هم رو به رو شدن و نگاه ها با هم تلاقی کردن،ته دل هر دو بلرزه ... عشقی واقعی و موندنیه که دو جانبه باشه،فرمانده نباشه،بی غرض و بی طمع باشه،با گذشت باشه و بی توقع ...
می گن خداوند به آدمی دو گوش،دو چشم،دو دست،دو پا،دو کلیه ولی یک قلب داد چون دومی شو در سینه ی شخص دیگه ای گذاشت ... به خاطر همینه که عشق واقعی آرامش می آره چون مکملش رو پیدا کرده،چون دیگه تنها نیست ... دو تا قلب خیلی کارها می تونن بکنن همون طور که دو تا دست،دو تا پا ... با کمک همدیگه کارهای بزرگی انجام می دن ... دو تا قلب می تونن یه خونه بسازن،یه روستا،یه شهر،یه دنیـــــــــــــــــــــــــــــــا ... دو تا قلب با هم می تونن یه زندگی بسازن ...
وقتی دل ها به هم نزدیک بشن دیگه مانعی وجود نداره،فاصله ها از بین می رن،دنیا یه جور دیگه می شه ... عاشق از یه دریچه ی دیگه به اطرافش نگاه می کنه و همه چیز به نظرش زیبا و جذاب می آد ... از تعدادی از دوستان پرسیدم برای سال جدید چه برنامه ی جدیدی برای زندگی شون دارن ... جواب ها متنوع بودند اما قدیمی و قابل پیش بینی ... ولی یکیشون کاملا با بقیه فرق داشت ... چیزی که شاید تو دل خیلی از ماها باشه ولی شهامت گفتنش رو نداشته باشیم و یا شاید هم براش وقتی رو نگذاشتیم ...
او گفت:می خوام عاشق بشم ... جوابی که براش آمادگی لازم بوجود آمده و قبلا روش فکر شده بود ... عاشق شدن و عاشق موندن لازمه ی یه زندگی بدون نقص و کامله البته عشق،دوست داشتن، نه عادت،خلا و کمبود در هر زندگی وجود داره چون هر کسی آرزوی چیزی رو در دل می پرورونه که البته می شه اونا رو به وسیله ی چیزای دیگه ای هم جایگزین کرد ... ولی فقدان عشق و محبت با هیچ چیز و به هیچ روشی جبران نمی شه ...
و شما؟ شما چقدر برای سال جدید آمادگی دارین؟ ... چه برنامه ی متفاوتی داری؟ ... چقدر می خواین تغییر کنین؟ ... به عشق فکر کردین؟ ... آیا برای عاشق شدن یا عاشق بودن وقت دارین؟ ... خیلی از ماها عشق رو در کنار خودمون داریم ولی گمش کردیم ... شاید هم اونو حق مسلم خودمون می دونیم! ... فکر کردین اگه از دستش بدین چی می شه؟ ...
عشق دلیل نداره ... محبت بدون دلیل به وجود می آد ... از این گذشته،توضیح و تعریف هم نداره،ولی نیرومنده،قدرت داره و تو وقتی متوجه قدرتش می شی که بهش بها بدی ... عشق،محبت،دوست داشتن یه طبیعته،کسی که ندونه عشق چیه،کسی که محبت و انکار کنه،کسی که دوست داشتن رو هرزگی بدونه و بهش کمترین بهایی نده مریضه ... سال جدید سال عاشقیه ... به عشق فکر کنین به وجودش به ارزشش،به بزرگیش،به تعالیش ... به عشق واقعی که همه ی اینا رو داره ... یا این عشق و دارین یا ندارین ... اگر دارین مواظب باشین به هیچ قیمتی از دستش ندین،اگر هم ندارین،با فانوس تو تاریکی دنبالش نگردین،به موقعش خودش پیدا می شه،وقتی نگاهتون گره خورد و قلبتون لرزید وقتی یه حس مثل دیدن یه آشنای قدیمی که می شناسینش بهتون دست داد اون موقعست که خدا نیمه ی وجودیتون رو سر راهتون قرار داده و جفت قلبتون رو بهتون نشون داده ... می دونم دیگه حاضر نیستین با هیچ چیز عوضش کنین ...
می دونم به خاطرش می جنگین ... بجنگن که جنگتون به فرمان پروردگار است ... اینو بدونین که عشق هدیه ی تولد ماست ... روزی که به دنیا آمدیم خداوند این هدیه رو به ما داد ... هدیه ای که هیچ وقت کهنه و فرسوده نمی شه ... پس خوب گوش کنین ... در آستانه ی سال جدید همه چیز و نو کنین ... اگر عاشقین خدا رو شکر کنین که راهی دارین برای عشق معنوی و تعالی ... اگر هم عاشق نیستین مطمئن باشین خدا خودش به موقعش کسی رو که باید، سر راهتون قرار می ده ... فقط مواظب نشونه ها باشین ...
التماس دعا دوستای گلم سال نو مبارک برامون دعا کنین:simorgh&homelessness
روزهای پایانی سال ۱۳۸۴ مثل برق و باد می گذرد ... یک سال دیگر تمام شد و چهار فصل را در نوردید ...
هر سال وقتی روزهای پایانی فرا می رسد غمی همراه با شادی سراسر وجودم را در بر می گیرد ... نمی دانم چه حسی است ... خاطرات ناگهان در این روزها در ذهنم تداعی می شوند ... و لحظه ای راحتم نمی گذارند ...
کمی که بیشتر فکر می کنم می بینم زندگی آدمها همانند ۴ فصل سال است ...
اول از همه بهار آغاز رویش و اوج شکوفایی ... نهایت زیبایی و رحمت ... ای کاش انسانها از زیبایی معنوی نیز بهره می بردند ...
بعد تابستان ... دوران بلوغ و زیبایی های تکرار نشدنی ... خربزه شیرین است ولی گاهی هر که خربزه می خورد باید پای لرزش هم بنشیند! ...
پاییز ... پاییز ،پاییز است ... درختان عریان ... برگهای خشک و رنگارنگ روی زمین و خش خش آنها زیر پای رهگذران ... بارانهای تند و کندش نشان از جنگی درونی دارد ...
و زمستان فصل کهولت ... دیگر می تواند ادعا کند خروارها تجربه کسب کرده بدون اینکه کسی بگوید هنوز جا داری و بچه ای ...
و این تکرار مکررات بی پایانی است ...
ای کاش با بهار دلهایمان را خانه تکانی کنیم و بذر عشق بپرورانیم ... و افکارمان را نو کنیم ...
و در آستانه ی سال نو می خواهم آموخته هایم را با شما در میان بگذارم:
۱.همیشهعاشق باشم و نخستین بخش کتاب عشق صداقت باشد.
۲.همچون خورشید بی دریغ مهر بورزم.
۳.سعی کنم به جای
مدام
بزنم.
۴هیچ وقت دیگران را نردبان ترقی خود نسازم.
وبیایید همگی سعی کنیم در سال ۸۵ مثل ماهی قرمز کوچک تنگ بلور سفره ی هفت سینمان دلی اندازه ی دریا داشته باشیم.
و در آخر چهارشنبه سوری خوبی براتون آرزو می کنم بدون بلا ...
دعام کنین ...

از هنگامی که خداوند مشغول خلقت زن بود،شش روز می گذشت ... فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد:
چرا این همه وقت صرف این یکی می فرمایید؟
خداوند پاسخ داد:
دستور کار او را دیده ای؟ ... او باید کاملا قابل شست و شو باشد،اما پلاستیکی نباشد ... باید دویست قطعه ی متحرک داشته باشد،که همگی قابل جایگزینی داشته باشند ... باید بتواند با خوردن قهوه ی تلخ،بدون شکر و غذای شب مانده کار کند ... باید دامنی داشته باشد که هم زمان دو بچه را در خودش جای دهد و وقتی از جایش بلند شد،نا پدید شود ... بوسه ای داشته باشد که بتواند همه ی درد ها را،از زانوی خراشیده گرفته تا قلب شکسته درمان کند ...

و شش جفت دست داشته باشد ...
فرشته از شنیدن اینهمه مبهوت شد ... گفت: شش جفت دست؟ ...!!! ... امکان ندارد ...
خداوند پاسخ داد:فقط دست ها نیستند ... مادرها باید سه جفت هم چشم داشته باشند ...
تازه به این ترتیب این می شود یک الگوی متعارف برای آنها ...
خداوند سری تکان داد و فرمود:بله ...
یک جفت برای وقتی که از بچه هایش می پرسد:چه کار می کنید؟ از پشت در بسته هم بتواند ببیندشان ... یک جفت باید پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است،بفهمد و جفت سوم همین جا روی صورتش است که وقتی به بچه ی خطا کارش نگاه می کند،بتواند بدون کلام به او بگوید او را می فهمد و دوستش دارد ...

فرشته سعی کرد جلوی خدا را بگیرد ...
اینهمه کار برای یک روز خیلی زیاد است،باشد فردا تمامش بفرمایید ...
خداوند فرمود:فردا نمی شود ... چیزی نمانده تا کار خلق این مخلوقی را که اینهمه به من نزدیک است تمام کنم ... از این پس می تواند هنگام بیماری خودش را درمان کند،یک خانواده را با یک قرص نان سیر کند و یک بچه ی پنج ساله را وادار کند دوش بگیرد ...
فرشته نزدیک شد و به زن دست زد ... اما ای خداوند او را خیلی نرم آفریدی ...
بله نرم است اما او را سخت هم آفریدم ... تصورش را هم نمی توانی بکنی که تا چه حد می تواند تحمل کند و زحمت بکشد ...
فرشته پرسید:فکر هم می تواند بکند؟
خداوند پاسخ داد:نه تنها فکر می کند،بلکه قوه ی استدلال و مذاکره هم دارد ... آنگاه فرشته متوجه چیزی شد و به گونه ی زن دست زد ...
ای وای مثل اینکه این نمونه نشتی دارد ...

به شما گفتم در این یکی زیاد مواد مصرف کرده اید ...
خداوند مخالفت کرد ... آنکه نشتی نیست،اشک است ...
فرشته پرسید:اشک دیگر چیست؟
خداوند گفت:اشک وسیله ای است برای ابراز شادی،اندوه،درد،نا امیدی،تنهایی،سوگ و غرورش ...
فرشته متاثر شد ...

روز جهانی زن ... ۸ مارس را خدمت تمامی زنان تبریک عرض
می نمایم ...
به امید طلوع خورشید و شکست سکوت ...
![]()
آوازه ی مهر پیچید لای درختان ... صدای غرش بر آمد!! برگ ها ریختند ... اما فقط زرد های سوخته ...
آوازه ی عشق افتاد بر صورت دریا ... لرزید و تکه تکه شد ...قطرات سر خوردند به سوی آسمان ... اما
بدون املاح ...
آواره های سرخ،هزاران شمع بر یک ظرف،... مهم این است که همگی می سوزند ... بعد واقعه همگی
بنده ی ظرف ...آواره های بی درد،پیامبران عصر،مرتدان غیر قانونی ... سکوت نه ! سکوت نه !

حروف خام از روی درختان چیده می شود،بی آرایش به سمت آسمان می روند و همچون ابر یکجا جمع
می شوند ... حال حرکت می کنند و باردار می شوند ... هنوز در آسمان ... اکنون می بارند قطرات شمع
به درن سینی و غالب سینی را به خود می گیرند ...
همه جا روشن است ...
سکوت نه ! سکوت نه !

homelessness

