تبليغاتX
هر چه تبر زدی مرا ... زخم نشد جوانه شد
........

آفرینش را به یک دوران فلک پنداشتیم

 

            ما ندانستیم کزان آب روان کم داشتیم        

 

 

بی مروت ازکنارش میروی ای کاروان                   

 

               لطف فرما تشنگان سیراب هو کن ساربان

 

از قداست بی نهایت بر لبانت پر گشود ...

              

            از دنی،فانی،حصارت، جاودان خواهی چه سود؟

 

آفتاب آتش برنگاه عاشقان                             

              

              می گدازد ما خلق را چون سقر، آن بی کران

 

آسمان،پیماید آن فرش سلیمان،زیر پا                

 

                  عرش جاویدانِ هو بر ذهن ما گنجد،سرا

 

آیتی نازل،دوایِ فهم رازِ این جهان                    

      

                   مرهم زخم زبان خاکِ خشکِ این زمان

 

 همچو باران،ابرِحکمت نزد آدمها رسید                  

 

                 آفتابِ مرسلین، بالا برندش چون چکید

 

 وا رهانیدن ز چنگ غم نواز یک فغان                 

 

                  نقشِ شوقِ بی نشانِ مرسلینِ هر زبان

 

 

قوم قومت را ز یک فصل ونژادو دیدگاه                

 

                        آفریدش تا برای یکدِگر باشید گواه

 

خودشناسی محوررفع نحیف عنفوان                         

                

                    اختیارو روزگاروقربت وصاحب دلان

 

شن به دریا و کویر و جنگلان آید پدید                      

 

               یک زغن سروی گزیند، بلبلان شاخه ی بید

 

بی خانمان...




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 22:20 توسط ..:: سیمرغ ::..

رها جان جز این نمی توانم برای شما کاری کنم.

کوه ها به گردش در آمدند،رودخانه ها طغیان کردند،آسمان در هم پیچید،ماه نزدی و نزدیک تر آمد ... طوفان شروع شد ... حیوانات و پرندگان افسار گسیخته ... شهاب ها بی وقفه به زمین می آمدند و نشان از قیامت بود ... از رستاخیز ...

ولی آماده نبودم ... هنوز ناقص بودم ... هنوز راه باقی بود ... صداها در هم گم بود ... همه جا می لرزید ... همه زنده بودند ... صدایم می کردند ... نه ... پری از پرهایم کنده شد و کسی در گوشم گفت:

مواظبش باش!

وقتی برای خودم ندارم و همه ی آنچه به نام من می گذرد در فراسوی من قرار دارد ... خیلی کم یادم هست که لحظاتی را با آرامش و تهی از چیزی که نامش سخت است که بگویم ولی خواهم گفت،طی کرده باشم ... کم یادم می آید که سر بر زمین گذاشته باشم و فکر نکنم که بار چیزی بر دوش من قرار ندارد ... و کمتر یادم می آید که وقتی خنده های شادی،موسیقی و رقص درون را حس می کنم چشم هایم از اشک پر نشده باشد و به خود نیز نگفته باشم که تو دیگر چه موجودی هستی که از خوشی،در دلت غم نشسته باشد...

نامش حس مسئولیت است،احساس داشتن رسالت ...

فکر کردن به این موضوع است و ته نشین شدن آن در تمام ساختارهای ذهنی ات که مسئول هستی ... این بار هستی چرا بر دوش من است و آیا دیگران ندارند؟

شاید دیگران نیز چون من این بار را احساس کنند ولی موضوع آنها نیست ... یعنی احساس زیان از دست دادن لحظات را نمی کنند که من می کنم و فکر می کنم که روزها دارد می گذرد و من هنوز نتوانسته ام برای آن عزیز بزرگ تر از وجود من،کاری کرده باشم ... مسئولیت در من،یک مسئولیت دال بر یک فرد یا بر یک موضوع نیست ... این مسئولیت تام است و جامع ...

من مسئول هر اتفاقی در جهانم،من اگر دیگری چنین است،مقصرم ... این شیوه از نگرش به مسئولیت،یعنی مدام زجر کشیدن و پیاپی خود را به محاکمه کشیدن ...

ای وای از لغات که حواس را هیچ گاه درک نمی کنند و ای وای از انسانها که هیچ گاه حواس را در ک نمی کنند و در سکوت همواره دنیایی از معانی نهفته است




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 23:10 توسط ..:: سیمرغ ::..

اگر به عفو و بخشایش بپردازید،قدرت شفابخشی

را تجربه خواهید کرد ...

معلمی از دانش آموزان خواست تا عجایب هفتگانه ی جهان را فهرست وار بنویسند ... دانش آموزان شروع به نوشتن کردند ... معلم نوشته های آن ها را جمع کرد ... با آن که همه ی جواب ها یکی نبودند اما بیشتر دانش آموزان به موارد زیر اشاره کرده بودند :

اهرام مصر،تاج محل،کانال پاناما،کلیسای سن پیتر،دیوار بزرگ چین و ... در میان نوشته ها کاغذ سفیدی نیز به چشم می خورد ... معلم پرسید:

این کاغذ سفید مال چه کسی است؟ ...

یکی از دانش آموزان دست خود را بالا برد ...

معلم پرسید:

دخترم چرا چیزی ننوشتی؟

دخترک جواب داد:

عجایب موجود در جهان خیلی زیاد هستند و من نمی توانم تصمیم بگیرم که کدام را بنویسم ...

معلم گفت:

بسیار خوب،هر چه در ذهنت است به من بگو،شاید بتوانم کمکت کنم ...

در این هنگام دخترک مکثی کرده و گفت:

به نظر من عجایب هفتگانه ی جهان عبارتند از:

لمس کردن،چشیدن،دیدن،شنیدن،احساس کردن،خندیدن و عشق ورزیدن ...

پس از شنیدن سخنان دخترک،کلاس در سکوتی محض فرو رفت ...

آری عجایب واقعی همین نعمت هایی هستند که ما آن ها را ساده و معمولی می انگاریم.

نظر شما چیست؟ ... منتظر نظرهای پربارتان هستم ...




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه دهم فروردین 1385ساعت 13:16 توسط ..:: سیمرغ ::..




Cursors

کد آهنگ در وب نوا

"loop="-1">